تبليغاتX
ستاره ها

ستاره ها

حرفهای نا گفته

نگاه کن..فقط نگاه!

خواهش میکنم هیچی نگو............................ فقط میخوام نگاه کنی...!!

یاد چی می افتی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط یه کوچولو بهشون نگاه کن...... نگاه!

                                                برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید 

 

                                                  برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید 

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

گاه............  گاهی........!!


    رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
 

کاش.......کاش..... و باز هم کاش....!!!

 


 
 
 
 

 
 
 
 
 
 


 
 
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تورا
سکوت کرد و در سکوت
شکستم و نیامدی ی ی
!!!
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:48  توسط من  | 

نیستی ببینی....

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

نفسم می گیرد، در هوایی که نفس های تو نیست...

اشکهای من از غصه نیست فقط…

چشمهای من خجالتیست

چشمانم به وقت دیدنت ” عرق ” میکند !


  ..................................................................................................................
 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ، آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ، هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد : باعث ریختن اشک های تو نمی شود                          دکتر شریعتی

 

سکوتم را به باران هدیه کردم/ تمام زندگی را گریه کردم/ نبودی در فراق

شانه‌هایت / به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.

...............................................................................

گاهی چه اصرار بیهوده ایست ، اثبات دوست داشتنمان ... چرا که دوست ترمان دارند وقتی دوستشان نداریم !!!

 

اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد، خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:49  توسط من  | 

نگفتم....

 اگه سکه دو رو داره                       اسیر دست بازاره

تو که سکه نبودی یار بودی               به ظاهر عاشقو غمخوار بودی

                                                        

میدونم ..... نوشته هام........به پای نوشته هات نمی رسه..........اما برات می نویسم

می نویسم چون ..............

می نویسم دیگه.....!!!

منکه بیشتر نوشته هام از اینور اونوره...حرفای منو .........

هيچوقت مغرور نشو ... برگا وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن ... آنكس كه اعتماد مي كند خيانت مي بيند و آنكس كه اعتماد نمي كند خود خيانتكار است. آدما مثل كتابن ... از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

            .....................................................................................

دل بيتاب من با ديدنت آرام مي گيرد

اگر دوري زآغوشم نگاهم كام مي گيرد

مرا گر مست مي خواهي نگاهت را مگير از من

شب و شمع بود و من بودم و غم

شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم



هميشه در زندگي لحظاتي هست که در عين روشنايي ؛ آميخته با شب ؛سياهي وظلمت است.در هنگام غم ودرد و آه لحظاتي آميخته با زيبايي ولبخند است ودر هنگام سکوت لحظاتي سرشار از هيجان و التهاب و در نااميدي بسي اميد است.




اين ديوار هاي سردغرور؛هيچ گاه فرصت نداد که"زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه نسيم عشق؛از پشت پنجره نيمه باز رو به قلبم..


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد

سکوت..........سکوتی تلخ تر از یک فریاد

همه بهارو دوست دارن......اما من فقط پاییزو دیدم..........چکار کنم؟؟

پاییز خیلی زیبا و دوستداشتنی تر از بهاره

میدونی چرا؟ ..................

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:51  توسط من  | 

دلتنگی...

دلت واسه کی تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

               .......................................................................

وقتی خدا در دلهای شکسته جای دارد... چرا بر دستان کسی که بار ها قلبم را شکست بوسه نزنم؟

 

به اندازه تمام ستاره های آسمون....................................!!!!

دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی . . .

                ................................................................................

همه افراد خوشبخت خدا را در دل دارند ، پس تو را جه غم که اینقدر

احساس تنهایی میکنی ، بدان در تنها ترین لحظات و در هر شرایط

خداوند با توست . . .

        

با عبرت از شکست های گذشته ، کمر شکست های آینده را بشکن . . .

 

اما آخه..........بعضی شکست ها.......شکستن!!!!

                       .................................................................................................

 

خالی سفره زمین                  دست سخاوت تو کو

زخمی شونه های عشق         مرحم رحمت تو کو

کجا تو موندگار شدی              که روز ما سیاه شدی

دست دعای من دیکه              از آسمون جدا شده

                                                           

 

                                                      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:0  توسط من  | 

خسته ام...

بی خبری

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری
چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری
نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری
دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟
دلدار چه کس بودم، یا دل به چه کس دادم
از شور چه کس کردم، شوریده سری عمری؟
تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم
سرمایه ی رنجم شد، صاحب نظری عمری
پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم
دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری

     ...............................................................................................

وفادار

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربمیرم

            .......................................................................................

جواب

دلم، یاران! ز غم در اضطراب است
امیدم نقش بی حاصل بر آب است.
دگر از چشمه ی خورشید قهرم
که آبش - آنچه دانستم - سراب آست.
حریف آشنایی ها غریب است؛
همای نیکبختی ها غُراب است.
دریغا! رهبر مستان کسی بود
که خود از جام خودکامی خراب است.
درخشیدن، گذر کردن، خموشی،
خدایا! نیست اختر، این شهاب است.
سخن از "تابش خورشید" گویی،
کجا این تشت پر خون آفتاب است؟
ز پشت پرده خنجر می درخشد،
تو می گویی: "هلال اندر سحاب است"!
بر آهن می خراشد پنجه را دیو،
تو می رقصی که: "این بانگ رباب است"!
به جامت بس شرنگ تلخ کردند،
تو می نوشی که : "این شهد و شراب است"!
جگر ها بر سر آتش ز کف رفت،
تو می خندی که : ‌"این بوی کباب است"!
رفیقان جمله از ره بازگشتند،
تو می گویی که : "این راه صواب است"!
به گوشم قصه ی امّید خوانی-
فغان! کاین قصه یی پُر آب و تاب است.
امیدی من نمی بینم، دریغا! -
عروس قصه هایت در حجاب است؟
خداوندا! مگر کور است چشمم؟
خداوندا! مگر عقلم به خواب است؟
"خدایا زین معما پرده بردار"،
دعای دردمندان مستجاب است.
تو می دانی که جانم بی شکیب است،
تو می دانی که دردم بی حساب است.
نه کس را گفته یی با کرده همراه،
نه کس را سوی مقصودی شتاب است
مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است
که جانم زین سخن ها در عذاب است.
"شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی..."
مرا- گر عاقلی - اینها جواب است.
                ..........................................................................

باغ مهتاب

دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش، ای بوسه ی شیرین تر از جان! غنچه کردی
گل شدی، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری
تا تو، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی

                 ...........................................................................

خیلی خسته ام.............خیلی بیشتر از اون جیزی که فکرشو میکنی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:48  توسط من  | 

گفــتم....

 

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

     ......................................................................................................................

ناشناس

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
 بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
 در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
 گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
 لیک در دیده ی تو لبخندی ست
 که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
 شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی

   ...........................................................................................................................

آغوش رنجها

وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم
 که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او
قصه ی پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم
جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم
جز سیاهی مقابلم نبود
غمگساران محبتی !‌ که دگر
غم ز تن طاقت و توانم برد
 طاقت و تاب و صبر و آرامش
 همگی هیچ نیمه جانم برد
 گاه گویم که : سر به کوه نهم
سیل آسا خروش بردارم
رشده ی عمر و زندگی ببرم
بار محنت ز دوش بردارم
 کودکانم میان خاطره ها
 پیش ایند و در برم گیرند
 دست القت به گردنم بندند
 بوسه ی مهر از سرم گیرند
 پسرانم شکسته دل ،‌پرسند
کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
که ز پستان مهر ، شیر نهد
 بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
 کودکان عزیز و دلبندم
 زندگانی مراست بار گران
 لیک با منتش به دوش کشم
 که نیفتد به شانه ی دگران

        ................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:45  توسط من  | 

فصل دردناک

 اکنون تو ..با مرگ رفته ای......

و من اینجا تنها به این امید دم نمی زنم که با هر نفس (( گاهی)) به تو نزدیکتر می شوم و این........................   زندگی من است!!!!!!!

 

اگر تنهاترین تنهایان شوم ....باز هم خدا هست.........او جانشین تمام نداشته های من است.....

..........خدایا مرا.................!!!

 

کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می یافتی...........اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای درهم شکستن من....

 

خدایا دستهایم را ...........................

من فقط............

به نامت........................

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 22:8  توسط من  | 

باور...

شخصی به همسرش میگوید:
."
من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی كنم "اما این عشق نیست، گرسنگی است.

شما نمی توانید در آن واحد هم كسی را دوست داشته باشید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.
عاشق واقعی كسی است كه معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.
در عشق اجباری نیست..
عشق یعنی امكان انتخاب به معشوق دادن.
برای آنكه كسی یا چیزی را بدست آوری، رهایش كن!


             .....................................................................................................................


اگر كسی ترا آنطور كه میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد!!!!!!!

دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس كند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:22  توسط من  | 

داستان...

می دونین ..کلی چیز نوشته بودم واسه این صفحه...اما بعضی ها حواسمو پرت کردن همه پاک شدن...

....


زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در  سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران



چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در دل من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در دل خداوندم. جبران خلیل جبران



هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران



و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش ببخشید ، باشد که شهد گوارای بخشش ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. جبران خلیل جبران



چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران



این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. جبران خلیل جبران



اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران



دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. جبران خلیل جبران



رابطه دلی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران



پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! جبران خلیل جبران



مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل بخشش یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران



ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران



وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا هنجاری که تو را در برابر من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. جبران خلیل جبران



مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! " .
زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست ؟! " . جبران خلیل جبران



تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران



شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را  بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که آدم را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش آدمی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران



کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران



به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران



اندوه و شادی همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و شادی . جبران خلیل جبران



مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید .
لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .
زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .
اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید . جبران خلیل جبران



شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ جبران خلیل جبران



از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش .  جبران خلیل جبران



زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست . جبران خلیل جبران



برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه برتر " هستند ، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد .  جبران خلیل جبران



در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید . جبران خلیل جبران



چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را .  جبران خلیل جبران



حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران



چه زیباست هنگامی که در اوج شادی و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران



بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند .  جبران خلیل جبران



ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار . جبران خلیل جبران



زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید .  جبران خلیل جبران



گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند .
به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند . جبران خلیل جبران



آدم فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه آدمیان را روشن می سازد . جبران خلیل جبران



اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .
که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا . جبران خلیل جبران



اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران



به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران



براستی آیا این خداوند است که آدم را آفریده است یا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نیکی در آدم باید آزادانه جریان و تسرِی یابد . جبران خلیل جبران



همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است.  جبران خلیل جبران



شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید.  جبران خلیل جبران



آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور . جبران خلیل جبران



به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد  می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد . جبران خلیل جبران



در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق دل طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که آدم در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان  است . جبران خلیل جبران



جهت الهی شما ، دریایی است پهناور و بی ساحل . ذات الهی شما از ازل پاکیزه بوده است و تا ابد نیز خالص و پاک خواهد ماند . جبران خلیل جبران



عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  جبران خلیل جبران



چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را تغییر دهد و آن را به زردی درآورد ، جز با خواست طینت درخت و نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهیهای مرموز دل شما مرتکب بزهکاری شود ، زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید (راه شمایید و رهروان شما ) . جبران خلیل جبران



شکنجه ها عشق به شما روا می دارد تا به رازی که در دلهایتان نهفته است پی برید و بدین وسیله جزئی از قبل حیات باشید . جبران خلیل جبران



کامل ترین پاداش برای آدم ، بخششی است که بتواند امیال هستی اش را تغییر دهد و خواستهای دو لب خشکیده از عطش او را دگرگون سازد و تمام زندگی اش را به چشمه های همیشه جوشان و ابدی تبدیل کند . جبران خلیل جبران



با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنید که چشمهایشان ، چهره ی سالها را  دیده و گوشهایشان ، نوای زندگی را شنیده است . جبران خلیل جبران



شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد . جبران خلیل جبران



طبیعت با آغوشی باز و دستانی گرم ، از ما استقبال کرده و می خواهد که از زیبایی اش لذت بریم.چرا آدم باید آنچه در طبیعت ساخته شده است را از بین برد ؟ جبران خلیل جبران



چه حقیر است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط باریک دستانش. در خانه نادانی ، آینه ای نیست که روح خود را در آن به تماشا بنشیند . جبران خلیل جبران



آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک . جبران خلیل جبران



به پزشک خود ایمان داشته باشید و به گفته هایش ، که جز دارویی شفا بخش نیست ، اعتماد کنید و جرعه تلخ او را با طمانینه و خاطری جمع سرکشید . جبران خلیل جبران



کسی که بخشش می کند زمانی به شادی واقعی دست می یابد که پس از جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که بخشش وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است . جبران خلیل جبران



گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد . جبران خلیل جبران



آه این زندگی است که زندگی را می طلبد ، به توان و امید ، به اشتیاق و شور ، اما به قالب اندامهایی در آمده است که دلواپس مرگند و نگران گور .
در اینجا هیچ گوری نباشد ، هیچ گوری . جبران خلیل جبران



دل شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر دلهایتان فرود می آید ، بشنوند . جبران خلیل جبران



هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن ناآگاه بوده اید . جبران خلیل جبران



و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات سترگ آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد . جبران خلیل جبران



گروهی از مردمند که اندکی از ثروت کلان خویش را می بخشند و آرزویی جز شهرت ندارند . این خودخواهی و این شهرت پرستی که به طور ناخودآگاه گرفتارش هستند بخشش آنان را ضایع می سازد . جبران خلیل جبران



درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم .  جبران خلیل جبران



و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در برابرت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به بخشش خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی بخشش کند، و تو که این همه به بخشش خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال بخشش از موجودی به موجود دیگر بوده ای!. جبران خلیل جبران



شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم. جبران خلیل جبران



آنانی که می بخشند و در بخشش خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند . اینان در جستجوی هیچ نوع شادی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند . اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند .
خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند . جبران خلیل جبران



اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟ جبران خلیل جبران



بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد. جبران خلیل جبران



معرفت زمانی تکامل می یابد که کار و کوشش با آن همراه باشد . جبران خلیل جبران



آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، آهنگ دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .اما به ترنم این گفتار نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین آسمانها است و در قفس کلام ، بالهای خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند . جبران خلیل جبران



شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند . جبران خلیل جبران



به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن. جبران خلیل جبران



در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی  روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند . جبران خلیل جبران



هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در دل خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در دل من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.  جبران خلیل جبران



رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری . جبران خلیل جبران



اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی . جبران خلیل جبران



حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. جبران خلیل جبران



آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هویتش همنواست همانند کشتی است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزایر و دریاها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، ای بسا که غرق نشود و به قعر دریا فرو نرود . جبران خلیل جبران



نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش. جبران خلیل جبران



راز نیکی تو در اشتیاقی است که با ذات نیرومند و سرکش تو گره خورده و این اشتیاق در همه شما یکسان نیست . جبران خلیل جبران



هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوید ، هرگز هیچ نیابید . جبران خلیل جبران



هر ضعیف و ناچیزی که در میان شما عذاب دیده و نابود گشته است ، نیرومندترین و ایستاده ترین چیزی است که در هستی شماست . جبران خلیل جبران



عبادت ، گستردن جان است بر کرانه ی هستی و آمیزش آدم است با اکسیر حیات . جبران خلیل جبران



هنگام نیایش به روح خود امکان اوج می دهی تا در همان لحظه با تمام ارواحی که نیایش می کنند یکی شود ، ارواحی که جز از طریق دعا هرگز به جمعشان نخواهی پیوست . جبران خلیل جبران



شعوری که در پهنه درون کسی فرود آمد ،  هرگز دوبال خود را به دیگری عاریه نمی دهد . جبران خلیل جبران



نیازهای آدم در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد . جبران خلیل جبران



محبت شما را مانند توده های سنبل در آغوش می گیرد و در خرمنگاه خود می کوبد تا عریانتان سازد . سپس آن را در غربال هیجانات روحی می ریزد تا شما را از قید پوسته ها آزاد کند . پس از آن ، شما را در آسیای حوادث می گرداند تا درونتان از برف سپیدتر گردد و با اشکهای زلال خود ، شما را خمیر می کند تا نرم شوید ، سپس شما را برای آتش مقدس و پاکی آماده می سازد تا به شکل نان مقدسی در آیید بر سفره قدسی خداوند . جبران خلیل جبران



نفرین بر او که با بدکار به اندرز خواهی آمده همدستی کند. زیرا همرایی با بدکار مایه رسوایی، و گوش دادن به دروغ خیانت است.  جبران خلیل جبران



آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند . جبران خلیل جبران



ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای  غیر قابل شمارش . جبران خلیل جبران



اگر کلمات برای فهم شما دشوار است ، هرگز درپی روشن ساختن آنها نباشید ، زیرا پیچشها و گره های هر چیز ، در آغاز دشوارند نه در پایان . جبران خلیل جبران



اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.  جبران خلیل جبران



اندرز جبران خلیل جبران به همسران جوان :
جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید . جبران خلیل جبران



پیشوایان ، دانه های نبات و گیاهان ناشناخته و شگفت انگیزی هستند که به هنگام باروری و کمال دلشان به باد هدیه می شود تا بر روی زمین پراکنده شوند . جبران خلیل جبران



هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند . جبران خلیل جبران



شما در بسیاری از رنجها بر سر دو راهی قرار گرفته اید ، و این رنجها جرعه هایی هستند بسیار تلخ و زهرآگین که پزشکی حکیم و چیره دست بیماریهایی را که در درونتان ریشه دوانیده اند ، با آنها علاج می کند . جبران خلیل جبران



در هر کاری که انجام می دهی ، روح خود را در آن سهیم گردان و اطمینان داشته باش که تمام ارواح پاکی که از این خاکدان رو به اقلیم بالا رخت بر بسته اند ، از عالم بالا فرود آمده و اطراف تو حلقه زده اند و به دقت در اعمال تو می نگرند . جبران خلیل جبران



کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.آدم نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و آدم پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که آدم  مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده. جبران خلیل جبران



آدمیت روح خداوند است در زمین.در اعماق روح، شوقی است که آدم را از دیده به نادیده ، و به سوی فلسفه و آسمانها سوق می دهد. جبران خلیل جبران



اگر نوازندگان و پایکوبان و بازیگران به سوی شما آمدند ،از بخشش های آنان بگیرید و هرگز محرومشان نسازید ، زیرا آنان میوه ها و عطر ها را چون شما جمع آوری می کنند و با اینکه متاع خود را از رویاها به دست می آورند و کالای خود را از خوابها و خیالها ساخته اند ولی ، به هر صورت ، کالای آنان زیبنده ترین جامه برای روح شما و لذیذترین غذا برای روان شماست . جبران خلیل جبران



ظاهر هر چیز بنا بر احساس ما تغییر می کند و به این خاطر، سحر و زیبایی را در آن می بینیم ، حال آنکه سحر و زیبایی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شیاطین را در زیبایی و زشتی زندگی نمی بیند ، به یقین از دانش و آگاهی دور است و روحش نیز تهی از عشق و محبت . جبران خلیل جبران



زمانی که خورشید از پیشوایان در غروب جدا می شود ، هنگامی که از مشرق دوباره زبانه کشد هرگز آنها را در آن مکان نخواهد دید ، زیرا آنها در حرکت و سیری که به ایشان ارزانی شده است همچنان بیدار و در حرکتند ، حتی اگر زمین به خواب رفته باشد . جبران خلیل جبران



هیچکس نمی تواند چیزی را بر شما آشکار سازد ، مگر آنچه که از قبل درطلیعه ی ناخود آگاه معرفتتان قرار داشته است . جبران خلیل جبران



تو که دارای دوپای سالم و تنی نیرومندی ! باید که پیشاپیش کسانی که می لنگند ، لنگ لنگان گام بر نداری و هرگز مپنداری که چنین عملی ، محبتی در حق آنان است !! جبران خلیل جبران



افکار جایگاهی والاتر از دنیای ظاهری دارند .  جبران خلیل جبران



روح سترگ که تنها سرور روی زمین است هرگز به خواب نمی رود و در برابر موج بادها مژه برهم نمی نهد و به شما موجودات خاکی نظاره می کند تا ببیند که آیا بینوایان نیز مانند توانگران ، احتیاج و نیاز خود را بر طرف ساخته اند ؟ جبران خلیل جبران



شما چون کمانید که فرزندتان  همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند.
و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در  دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند. جبران خلیل جبران



خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی ( در آن سوی طبیعت ) آماده شده است .  جبران خلیل جبران



کوه در چشم کسی که از دامنه آن صعود می کند ، جلوه گرتر و کبریایی تر است تا به چشم کسی که از دور آن را می نگرد . جبران خلیل جبران



چه بسیارند گل هایی که از زمان زاده شدن بویی برنیاورده اند! و چه بسیارند ابرهای سترونی که در آسمان گرد هم آمده، اما هیچ دری نمی افشانند .  جبران خلیل جبران



اگر حرکت و تلاش با زندگی همراه نباشد ، آنگاه زندگی بدرستی ظلمتی است مرگبار . جبران خلیل جبران



بخشش زودگذر توانگران بر تهیدستان تلخ است و همدردی نمودن نیرومندان با ناتوانان، بی ارزش. چرا که یادآور برتری آنان است .  جبران خلیل جبران



باید رنج ها پوست شما را بشکافند پیش از آنکه معنای حیات را دریابید ، چرا که اگر می توانستید شگفتی های روزانه زندگی خود را سراسیمه و در عین حال به درستی و با تامل بشناسید ، چنین نمی پنداشتید که شگفتی های رنجها کمتر از عجایب شادیهایتان است .  جبران خلیل جبران



آنکه وجود حقیقی خویش را می بیند ، به راستی واقعیت زندگی را برای خود ، آدمیان و همه چیز دیده است . جبران خلیل جبران



زیباترین‌ لفظی که‌ از زبان‌ آدمیان‌ می‌تراود، کلمه‌ مادر است‌ . جبران خلیل جبران



آن که آدم را بجرم  اشتباه های رفته برسنجد ، هم بدان کردار  ماند که فصلهای بی سکون را به جرم ناپایداری ملامت کند .  جبران خلیل جبران



تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:
در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک ، که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند ، و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند. جبران خلیل جبران



پیشوایان در سخت ترین راه ها همیشه تنها بوده اند . جبران خلیل جبران



اگر در اندیشه دوست نکته ای منفی یافتی ، بی هراس و با صراحت گوشزد کن . جبران خلیل جبران



دوستی و عشقی که امیدی بدان نیست جز دریدن پرده اسرار و افشای رازها ، عشق و دوستی نیست ، بلکه توری است گسترده در پهنای اقیانوس حیات که تنها بی فایده ها را شکار می کند و در خود حبس می سازد . جبران خلیل جبران



محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .  جبران خلیل جبران


به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد. جبران خلیل جبران



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:11  توسط من  | 

چرا...!!

من همان تقویم بی تاریخ بر اندام  دیوارم

من همان انسان بیمارم همان محبوس تکرارم

من همان دردم همان رنجم چرا من را تو میخواهی؟

چرا هر روز اشکم را برای خنده می خواهی؟

ندارم من امیدی بر کسی حتی خودم ای عشق

نمیخواهم بسازی خانه ای بر هیچم ای عشق

تمام حرف من این است عشقم؛جدا باشیم

بیا خواهان خوشبختی برای هم ز دستان پر از مهر خدا باشیم

همانی که شکست این قلب تنها را

خدایی که ندید عشق من و تو،عشق ما را

نگو نامردی و از من گذشتی

نگو دل دادم و آنرا شکستی

خدا داند که حرف قلب من چیست

خدا داند که دیگر چاره ای نیست

فقط یادی فقط اسمی، نشانی

جز این ها سرنوشت عشق ما نیست

که من تقویم بی تاریخ بر اندام دیوارم

که من انسان بیمارم همان محبوس تکرارم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:5  توسط من  |